حراج!

کلیات هلالی جغتایی (شامل غزل، قطعه، رباعی، مثنوی، قصه ی شاه و درویش و صفات العاشقین)

20,000 تومان 18,000 تومان

توضیحات

زندگىنامه هلالى جُغتایى

مولانا نورالدّین هلالى از ترکان جغتایى، مشهور به «جغتایى» در استرآباد «گرگانامروزى» به دنیا آمد. هلالى استرابادى یکى از بهترین غزل سرایان ایران و یکى از بزرگترین شاعران اواخرقرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است. در زمان خویش نیز شهرت فراوان داشته ومعاصران وى او را بزرگ داشته‌اند. نخستین کسى که ذکرى از او کرده امیر على شیرنوایىاست که در «مجلس النفایس» درباره وى سخن رانده است. مولانا هلالى در آغاز جوانىبه هرات و خدمت سلطان حسین بایقرا و امیر على شیر نوایى رسید و در سایه‌ى تربیتاین امیر به کسب فضایل و شاعرى پرداخت. هنگامى که به ملازمت امیرعلى شیر رفتاین شعر را براى او خواند:

چنان از پا فکند امروز آن رفتار و قامت هم

که فردا بر نخیزم، بلکه فرداى قیامت هم

*  *  *

امیر شعر او را پسندید و از تخلّصش پرسید.او پاسخ داد هلالى. فرمود: هلالى نه، بدرى و بر قدر و جاهش افزود. هلالى به یقین یکى از بهترین شاعران غزل سراى ایران و ازبزرگان شعراى روزگار خود بوده است. او در غزل سرایى استاد بوده و به همین جهتغزلهاى او بسیار لطیف، روان و شورانگیز است. هنگامى که عبیداللّه‌ خان ازبک، خراسانرا به تصرّف خود در آورد و بر هرات چیره شد، هلالى در ملازمت خان بود.

رضاقلى خان هدایت در «مجمع الفصحا» درباره وى مى‌گوید: هلالى جغتایى، اگر چهاصلش از طایفه جُغتایى است ولى در استراباد متولد شده و نشو و نما یافته، در جوانى بههرات رفت و به حُسن صورت انگشت نماى خلایق بوده و چون به مجلس امیرعلىشیرنوایى رفت و اظهار شاعرى کرد، امیر از او بیتى خواست. هلالى این شعر را خواند:

چنان از پا فکند امروزم آن رفتار و قامت هم

که فردا بر نخیزم بلکه فرداى قیامت هم

ولى اطرافیان هلالى که به وى حسد مى‌ورزیدند، متفق شده به عرض عُبیداللّه‌ خانرساندند که او رافضى است و در مورد خان هم هجو گفته و رباعى زیر را به او نسبت دادند:

تا چند عُبید از پى تالان باشى؟

تاراجگر مُلکِ خراسان باشى؟

 

غارت کُنى و مالِ یتیمان ببرى

کافر باشم اگر مُسلمان باشى

*  *  *

عبیداللّه‌ خان هم بدون این که در این مورد بررسى و تحقیق کند، حکم قتل او را صادرکرد. مى‌گویند وى به عنوان عذرخواهى قصیده‌اى را بدین مضمون سرود:

خراسان سینهى روى زمین از بهر آن آمد

که جان آمد در او، یعنى عبیداللّه خان آمد

سمند تند زرّین نعل او خورشید را مانَد

که از مشرق به مغرب رفت و یک شب در میان آمد

قوى دستى که در میدان مردى پنجهى رستم

به پیش دست او فرسوده مُشتى استخوان آمد

خطا در شعر مىباشد، بِکش خط بر خطاى من

که آن سهوالقَلم افتاد، یا سَهو لِسان آمد

*  *  *

اما گفته شده که این شعر هم مؤثر واقع نشد و هلالى را به همراه جمعى از شیعیان ومتّهمان به تشیّع به قتل رسانید. بنابراین، مولانا «هلالى» این شاعر بزرگ و عالى مقامدر سال ۹۳۶ هجرى در چارسوق هرات به تیغ جلاّد و به امر عبیداللّه‌ خان به قتل رسید.مى‌گویند پس از آن که بى‌گناهى هلالى بر عبیداللّه‌ خان ثابت شد، او از کرده‌ى خویشسخت پشیمان شد و روزى به همین تصوّر مقدمه‌ى دیوان «هلالى» را برگشود و سرصفحه این بیت را مشاهده کرد:

ما را به جفا کشته، پشیمان شده باشى

خون دل ما ریخته، حیران شده باشى

*  *  *

اهمیت «هلالى» بیشتر به خاطر غزلهاى لطیف و پر مضمون و خوش عبارت اوست که درواقع با زبانى ساده و روان که این هم بیانگر مهارت شاعر است، زبانزد معاصرانش و سخنشناسان بعد از وى بوده است. دیوانش شامل  حدود ۴۰۰ غزل، چندین قطعه و حدود ۳۵رباعى است که بعضى از آنها لطیف و دل انگیز است. علاوه بر این اشعار، دو مثنوى «شاهو درویش» و «صفات‌العاشقین» نیز از اوست. از لیلى و مجنون او دو بیت در تعریف لیلىآمده است:

پاکیزه تنى چو نقره خام

نازک بدنى چو مغز بادام

 

چشمش زاغى نشسته در باغ

ابروى سیاه او پر زاغ

همان طور که هلالى در مقدمّه‌ى مثنوى «شاه و درویش» و در شعر زیر سروده است،روزى در چمن گردشگاهى در جمع سخنوران، یکى از شاعران معاصرش (به قولى هاتفىجامى) وى را سرزنش کرده که وى تنها در غزل مهارت دارد و در سرودن مثنوى عاجز وناتوان است و همین موضوع سبب شده که هلالى به سرودن مثنوى هایى همت ورزد:نخست «قصه‌ى شاه و گدا» یا مثنوى شاه و درویش را بر وزن هفت گنبد نظامى سروده وگویا پس از آن «صفات العاشقین» را بر وزن خسرو شیرین نظامى به نظم در آورده است وسپس «لیلى و مجنون» را سروده است:

روزى از روزهاى فصل بهار

که تفاوت نداشت لیل و نهار

 

چندى از اهل طبع در چمنى

مجمعى ساختند و انجمنى

 

گفتگوى سخنورى کردند

دعوى نکته پرورى کردند

 

نکته دانى، که داشت معرفتى

خواست تا غنچه را کند صفتى

 

گفت: در غنچه گُل ورق ورق است

گنبد سبز چرخ پر شفق است

 

دیگرى گفت: هر که او بیناست

مِى گُلرنگ و شیشهى میناست

 

دیگرى گفت: به هر قوّت قوت

گشت فیروزه حُقّهى یاقوت

 

من هم از روى طبع بشکفتم

جانب غنچه دیدم و گفتم:

 

هست بىگُل عذار غنچه دهن

دل پر از خون رنگ بستهى من

 

همه گفتند: آفرین بادا

کوکب طالعت قرین بادا

 

در فن شعر چون سخن کردند

همه تحسین شعر من کردند

 

بود شخصى به مثنوى مشهور

در فنون سخن به خود مغرور

 

لیک فن غزل نورزیده

همه گرد فسانه گردیده

 

گفت: آرى، اگرچه بىبدل است

شیوهى شعر او همین غزل است

 

نیست او را ز مثنوى خبرى

 در ره ما ز پیروى اثرى

 

در سخن پنج گنج مىباید

نه ز ابیات پنج مىباید

 

مدعى چون مذاق شعر نداشت

مثنوى را به از غزل پنداشت

 

نقد گنجینهى سخن غزل است

شکر، بارى، که شعر من غزل است

 

آن که نظم غزل تواند گفت

مثنوى را چو دُرّ تواند سُفت

 

آن که جان بخشد از سخن چو مسیح

کى شود عاجز از کلام فصیح؟

 

آن که از بَحر بگذرد چون برق

کى ز سیل بهار گردد غرق؟

 

آن که آتش وطن کند چو شَرر

شَررى گر به وى رسد چه ضرر؟

 

بىتأمّل ازان میان جُستم

به تأمل میان خود بستم

 

بازوى فکر را قوى کردم

روى در فکر مثنوى کردم

 

گفتم: از هر چه بر زبان آید

سخنِ عشق در میان آید

 

عشق از هر نو و کهن بهتر

سخن او ز هر سخن بهتر

 

گاه مىکرد خاطرم میلى

سوى مجنون و جانب لیلى

 

گاه مىدید طبع من لایق

حال عذرا و حالت وامق

 

گاه از شوق مىزدم فریاد

بهرِ شیرین و خسرو و فرهاد

 

ناگه آمد ندا ز عالم غیب

کین خیال تو پاک نیست ز ریب

 

خود ندانى که فکر بیهوده

هست رنج دماغ آسوده

 

این سه زیبا عروس را داماد

بود مجنون و وامق و فرهاد

 

خیز و آرایش عروس مکن

گفتگوى کنار و بوس مکن

 

سوى داماد اگر عروس برى

پردهى نام و ننگ را بدرى

 

اطلاعات بیشتر

وزن0.653 kg
شابک

978-964-8479-53-9

سال چاپ

تعداد صفحات

340

نوبت چاپ

1

ویراستار، مصحح

,

ناشر

نویسنده

موضوع

قطع

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “کلیات هلالی جغتایی (شامل غزل، قطعه، رباعی، مثنوی، قصه ی شاه و درویش و صفات العاشقین)”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *