جدال دموکراسی با استبداد در ایران (ایران باستان تا انقراض قاجار)

1,500 تومان

در انبار موجود نمی باشد

توضیحات

پیشگفتار:

تاریخ ‌در تک‌تک اوراق ماندگار خود همواره از تقابل مقوله‌های متضاد سخن رانده و می‌راند. گویی رسالت تاریخ چیزی نیست جز بازنمایی جدال و چالش مداوم بین عناصر متضاد چون نیکی و بدی ، روشنایی و ظلمت و… از این رو بررسی تقابل دموکراسی و استبداد در تاریخ ایران درست در همین راستا قابل تأمل است . چرا که مردمسالاری بعنوان آرزوی دیرپای توده‌ها همچنان مورد توجه اندیشمندان و سیاستمداران بوده و از آن بعنوان یک نظریه سیاسی متعالی برای مهار استبداد مطلقه یاد می‌شود.

آنچه که مسلم است، شرایط تاریخی و فضای استبدادی بندرت مجال بروز نظریه‌های دموکراتیک و مردمسالار را بعنوان یک الگوی غالب سیاسی ارائه داده است. به بیان دیگر، برغم اینکه فکر و اندیشه دموکراسی حتی در ایران باستان در نزد برخی از نخبگان محفوظ بوده ، ولی هیچگاه بطور جدی امکان تحقق نداشته است. در واقع ، چالش اصلی و حقیقی دموکراسی با استبداد با آغاز حاکمیت قاجار و شروع مدرن‌سازی فرهنگی – سیاسی آغاز می‌شود که اوج ظهور آن انقلاب مشروطه است .

برغم انتقاداتی که به انقلاب مشروطه وارد است ، بی‌تردید می‌توان از آن بعنوان یکی از پرفروغ‌ترین انقلاب‌های دموکراتیک سده بیستم نام برد . چرا که نقطه عطفی در تاریخ سیاسی ایران و آسیا بشمار می رود .

بنابراین ، اهم مطالب‌کتاب علاوه بر ایران باستان و دوره اسلامی، بیشتر به زمینه‌های شکل‌گیری، حرکت و سرنوشت مشروطه تا انقراض حکومت قاجار معطوف است.

با این وجود ، نگارنده با این پیش فرض سعی کرده ، نمایی کلی ولی تحلیلی از این جدال ارائه دهد . چرا که بررسی و تقابل بین دو عنصر یاد شده ، یقیناً به ده ها جلد کتاب نیاز دارد . به دیگر سخن، هدف اصلی حقیر از نگارش این کتاب آگاهی بخشی کلی و عمومی بوده است.  بر همین اساس ، برغم توجه و نگاه به نظریات سایر محققان پیشین و معاصر ،  در بیشتر موارد نظرات نگارنده با آرای دیگران متفاوت است . بدیهی است که اگر این تمایز وجود نداشت ، دیگر تألیف کتاب حاضر ضرورت نمی یافت . ناگفته نماند که در نگارش کتاب سعی شده تا هر چه بیشتر به اثر بخشی عمومی آن توجه شود ، یعنی تا حد امکان کوشش به عمل آمده که از عبارات پیچیده و غیر قابل فهم دوری شود.

امیداورم این کتاب برغم کاستی‌هایش ، مورد توجه خوانندگان و پژوهشگران  این مرز و بوم قرار گیرد.

مهران  امیراحمدی

 

فصل اول

 حکومت، استبداد و دموکراسی در ایران باستان

 شناخت و دستیابی به  مقوله دموکراسی آنچنان که در دولت شهرهای سومر و یونان باستان قابل دسترسی است ،  در تاریخ باستانی ایران چندان مقدور نیست. چرا که چنین عنصری هیچگاه مجال بروز در فضای استبدادی آن روزگار را نیافته و اساساً استبداد عنصر غالب نظام‌های سیاسی ایران باستان است.

با این وجود ، با نگاهی به تاریخ گذشته، می‌توان رگه‌هایی از فکر دموکراسی و رویارویی آن را با استبداد  مشاهده نمود. افزون بر آن، کاوش در حکومتهای باستانی ، حداقل برای بازنمایی فضای استبدادی آن دوران خالی از لطف نیست.

اصولاً برای بررسی نظام‌های باستانی ، باید ابتدا  دولت ماد را مورد بررسی قرار داد . چرا که پیدایش این حکومت اولا نقطه عطفی در تاریخ ایران محسوب می شود . ثانیا برای اولین بار ما شاهد یک سیستم تقریبا  نظام مند نسبت به سایر ادوار تاریخی گذشته هستیم. ولی آنچه مسلم است به رغم این مزیت‌ها ، دولت ماد هیچگاه از عناصر قوام دهنده برای بنیان یک دولت مرکزی   از  حداقل کارآمدی در قالب یک نظام جهانی و تاریخی برخوردار نیست. علاوه بر آن ، هیچ سند و مدرکی دال بر بروز فکر دموکراسی در آن دوره وجود ندارد. از این رو ، این کتاب با رویکرد به اولین دولت مرکزی قدرتمند که از  ویژگیهای یک دولت انسجام یافته به مفهوم خاص آن  برخوردار است، آغاز می‌شود.

 هخامنشیان (۵۵۹ – ۳۳۰ ق . م )

با آغاز امپراتوری هخامنشی، دنیای باستان ناگهان خود را با یک نظام سیاسی ـ اجتماعی نوین و توسعه‌طلب رو در رو دید که بیشتر به لحاظ شیوه حکومتی، وسعت سرزمین های تابعه و اقتدار حکومت مرکزی با نظام‌های سیاسی عهد باستان متفاوت بود.

گویا مقدر بود، که پارسیان آریایی نژاد به رهبری کوروش این برگزیده تاریخ، مرزهای امپراتوری‌های کهن را  تسخیر نموده  و  تاریخ  حقیقی  ایران را رقم بزنند .

نظام فدرالی، احترام به فردیت اقوام و تساهل مذهبی از جانب مؤسس این امپراتوری، موجب شده که بزرگانی چون هگل خداوندگار فلسفه در باب پویایی، تمایز و یگانگی آن با نظام‌های پیشین چنین اظهار نظر ‌کند:

« از دیدگاه سیاسی، ایران زادگاه نخستین امپراتوری راستین و حکومتی کامل است که از عناصری ناهمگن ]بی گمان به معنای نسبی[ فراهم می‌آید. در اینجا نژادی یگانه، مردمان بسیاری را در برمی‌گیرد (ولی این مردمان) فردیت خود را در پرتو حاکمیتی یگانه نگاه می‌دارند. این امپراتوری نه همچون امپراتوری چین پدر شاهی و نه مانند  امپراتوری هند ایستا و بی‌جنبش و نه  مثل امپراتوری مغول زودگذر و نه همچون ترکان بنیادش بر ستمگری است. بر عکس ، در اینجا ملت‌های گوناگون در عین آنکه استقلال خود را نگاه می‌دارند، به کانون یگانگی بخشی وابسته‌اند که می‌تواند آنان را خشنود کند. از اینرو، امپراتوری ایران روزگاری دراز و درخشان را پشت سرگذاشته است و شیوه پیوستگی بخش های آن چنان است که با مفهوم راستین کشور یا دولت، بیش از امپراتوری های دیگر مطابقت دارد. »[۱]

به تعبیر تورات ، «کوروش این ناجی و فرستاده خدا‌ »  در واقع بنیانگذار یک نظام سیاسی مردمدار و در عین حال فزون خواه بود که نگاه ویژه و خاص او به روابط اجتماعی و رضامندی توده ها، وی را در میان حاکمان عهد باستان متمایز ساخته است.

وی برخلاف حاکمان پیشین شیوه حکومت را بر تساهل مذهبی، آزادی عقیده و احترام به فردیت اقوام بنا می‌‌نهد. لوح گلی باقیمانده از وی که می‌توان از آن بعنوان اولین منشور حقوق بشر یاد کرد ، مبیّن تمایز حقیقی او باحاکمان جبار عهد باستان است.

کوروش در منشور حقوقی بیاد مانده از خود به رضامندی بین حاکم و توده مردم چنین اشاره می‌کند:

«من هرگز پادشاهی خود را به هیچ ملتی و قومیتی تحمیل نخواهم کرد، هر ملتی آزاد است مرا حاکم خود بداند یا نداند . من برای حکومت کردن بر آنان، به جنگ و خونریزی متوسل نخواهم شد . من نمی‌گذارم کسی به دیگری ستم کند یا اهانت و زشتی روا دارد اگر چنین کرد ، ستمگر را تنبیه کرده و حق مظلوم را از او گرفته و به او خواهم داد»۱

نگرش انسان‌مدارانه کوروش به حقوق ملل ، حداقل بصورت ذهنی شرایطی را فراهم آورده بود که ملل تابعه خود را از امپراطوری هخامنشی جدا ندانند و حول محور مرکزیت حکومت پارسی به حیات خویش ادامه دهند.

افزون بر آن ،کوروش علاوه بر احترام به فردیت اقوام به آزادی های فردی و مذهبی نیز مقید بود و به صراحت مخالفت خویش را با نظام برده داری رایج، اعلام می‌کند:

«نمی‌گذارم کسی را به بیگاری گرفته و برده‌ی خود سازند. هر کسی هر دینی که دارد و متناسب با عقاید او است ،می‌تواند آن را حفظ کند و در هر نقطه ای که دوست دارد سکونت کند، مشروط به اینکه به حقوق دیگران خدشه ای وارد نکند.»۲

با این وجود ، هیچگاه نمی‌توان این سیستم قدرتمند و در عین حال مردمدار را، یک نظام دموکراتیک یا حتی شبه دموکراسی بدوی نامید. اگرچه شاخصه‌هایی چون تساهل مذهبی و آزادی عقیده و احترام به فردیت اقوام را دارا می باشد.

ولی آنچه مسلم است یک حکومت قابل نقد و تابع نظارت همگانی که بتوان با ابزارهای دموکراتیک به عزل و نصب حاکمان پرداخت، هیچگاه در این دوره یافت نمی‌شود. به دیگر سخن ، حتی کوروش که مردمدارترین شاه عهد باستان بود و شاخص‌هایی از عناصر بنیانی یک نظام دموکراتیک را در شیوه حکومتی لحاظ نموده ، به سبب اینکه قدرت مطلقه‌اش غیر قابل نقد، عزل و نصب بود، نمی‌توان در عرصه جامعه شناسی سیاسی از او بعنوان یک حاکم دموکرات یاد کرد. او یک مردمدار بود تا یک مردمسالار.

متأسفانه بعد از مرگ کوروش جانشینانش آنچنان که باید دستاوردهای او را جدی نگرفتند  بطوریکه آریستوکراسی ۱ هخامنشی که در راس آن هفت خاندان پارسی قرار داشت ، بعد از وی کمتر اجازه می‌‌داد تا سایر اقشار اجتماعی، حقی در اداره سیاسی کشور داشته باشند. این هفت خاندان چنان در ساختار قدرت  درهم تنیده بودند که غیر از خود را در بدنه نظام سیاسی برنمی‌تافتند.

این جریان با آغاز حاکمیت “کمبوجیه” پسر ارشد کوروش آغاز و از امپراتوری تساهل گر هخامنشی یک نظام فزون خواه، توسعه طلب و مستبد می‌سازد تا بتدریج موجبات نارضایتی اقوام غیر ایرانی و اقشار فرودست جامعه فزونی ‌یابد.

نقطه عطف این نارضایتی برای اولین بار توسط مغی بنام گئوماتا  آغاز می‌‌شود. او بعنوان  نماینده روح عصیان زده جامعه ایرانی، در غیاب کمبوجیه که جهت فتح سرزمین های دور دست در شمال آفریقا به سر می‌برد ،‌‌ بر اریکه قدرت تسلط می‌یابد. بنا بر روایات تاریخی ، گئوماتا بخاطر شباهت ظاهری با بردیا فرزند مقتول و محبوب کوروش، با یاری برادر و سایر مغان بر تخت سلطنت جلوس می‌کند و خود را بردیا  فرزند کوروش می‌‌خواند.

درباره گئوماتا که  هفت ماه بر اریکه قدرت تکیه زد، حرف و حدیث های فراوانی وجود دارد که بیشتر بر فرض و گمان استوار است تا واقعیت. غالب نظرات سنتی درباره وی بر این فرض است که او می‌‌خواسته با ریاکاری موجبات افول قدرت پارسیان را فراهم آورد تا مادها بار دیگر قدرت از دست رفته خویش را باز یابند. اما اگر منصفانه به وقایع و اعمال گئوماتا در آن مدت کوتاه نظر بیافکنیم بیش از پیش به این نتیجه خواهیم رسید که او با اقدامات انقلابی در واقع نماینده روح عدالتخواه طبقات محروم و اقوام غیر پارسی بود که ستمگری کمبوجیه و آریستوکراسی هخامنشی را تحمل نمی کرد .

با این وجود ،کتیبه نویسان هخامنشی سعی نمودند تا روح اصلاحات وی را تغییر ماهیت دهند. اما محققان ژرف اندیش معاصر برخلاف مورخین عهد قدیم، این خیزش انقلابی مبتنی بر عدالتخواهی را بسیار نیکو دریافته و آن را همچون نگینی درخشان بر تارک تاریخ انقلابات ایران می‌‌دانند.

هرودوت مورخ عهد باستان و پدر تاریخ، اصلاحات گئوماتا را  چنین بر می‌شمارد:

« ظرف مدت مزبور او اتباع خود را از مزیّتهای عمده برخوردار ساخت و  از مرگش بجز پارسیان، همه اقوام آسیایی  افسوس خوردند. مغ تمام طوایف قلمرو خود را تا سه سال از پرداخت مالیات و انجام خدمات نظامی معاف کرده بود»[۲]

به بیان دیگر ، گئوماتا در طول این مدت با منسوخ کردن برده‌داری و لغو امتیازات اشراف و ملی کردن روستاها، کشتزارها و کانون‌های استثمار، صاحبان قدرت و سرمایه را به سوی نیستی هدایت نمود.[۳] اما همه این اعمال اگرچه از مجرای مردمسالاری صورت نگرفت ، لیکن  برخی از اهداف یک نظام دموکراتیک را در خود داشت و یا شاید اگر مدت حکومت گئوماتا بیش از این طول می‌کشید، به راهکاری جدید و دموکراتیک برای انتقال قدرت می‌‌رسید، اگرچه تاریخ چنین شواهدی را بدست نمی‌دهد .

تجربه نشان داده که سردمداران انقلاب ها به مرور زمان با چشیدن طعم شیرین قدرت ، بتدریج از آرمانهای قبلی خود بریده و به یکه سالاری و استبداد گرویده‌اند . بنابراین ، شاید اگر این مدت کوتاه سالها بطول می‌‌انجامید ، گئوماتا نیز به صف سایر جباران عهد باستان می‌‌پیوست . البته باید این فرض را برای ذهن حقیقت جوی تاریخ قائل شد که شاید گئوماتا و یارانش که دارای افکار مذهبی خاص بودند ، تساهل مذهبی نظام هخامنشی را تحمل نکرده و  می‌خواستند یک دین رسمی را برای کل امپراتوری هخامنشی تجویز نمایند. البته این یک فرض و گمان اثبات نشده است .

با این وجود ، اتوکراسی هخامنشی بیش از هفت ماه حکومت گئوماتا را تحمل نکرد  و به رهبری “داریوش” بساط و طومار حاکمیت کوتاه او را درهم پیچید .

جالب توجه اینکه ،  طبق  روایت هرودوت برای اولین بار  سه سردار برجسته هخامنشی بعد از پنج روز از بر کناری گئوماتا، یک مجلس مشورتی تشکیل می‌‌دهند که اگر مباحث مورد اشاره هرودت در آن جمع، جنبه خیالی نداشته باشد ، می‌توان از آن واقعه بعنوان برگ زرینی در تاریخ اندیشه سیاسی ایران یاد کرد .

در این جمع ،  اتانس یکی از سرداران برجسته هخامنشی با تمایل به یک حکومت دموکراتیک ، دموکراسی را بعنوان برترین نظام سیاسی برای جایگزینی در امپراتوری هخامنشی برمی‌‌شمارد . وی با اشاره به معایب حکومت استبدادی ، به سرچشمه های قدرت می‌‌تازد و قدرت غیرقابل نقد و نظارت همگانی را موجب جور ، تعدی و فساد معرفی می‌کند . اتانس  در مزیت دموکراسی می گوید:

» حکومت مردم درست بر خلاف آن وضع و حال است ، اولاً این طرز حکومت یعنی  ایزونومی[۴] ظاهر و نام خوشایندی دارد که تساوی همگان در برابر قانون باشد ، ثانیاً وقتی مردم زمامدار شوند دیگر کار فرمانروای خودسر از بین خواهد رفت . دادگران و داوران با رای عامه انتخاب می‌‌شوند و مسؤول عمل خویش خواهند بود و در همه امور تعاطی افکار خواهد شد ، از اینرو، پیشنهاد می‌‌کنم حکومت پادشاهی را کنار بگذاریم و مردم را صاحب اختیار سازیم .چرا که در واقع نام و عنوان مردم و دولت یکی است[۵] «

بعد از  سخنان اتانس ، مگابیز دیگر سردار هخامنشی از نظام الیگارشی [۶] دفاع نموده و داریوش بر خلاف آنها با پافشاری بر نظام پادشاهی نهایتاً به پادشاهی ایران می‌رسد.

اکثر مورخین به روایت هرودوت به دیده شک نگریسته و آن را زاییده افکار یونانی او می‌‌پندارند. اگرچه برای نگارنده نیز آنچنان که هرودوت دقیقاً به طرح مباحث جاری در آن جلسه پرداخته ، جای شک و شبهه باقی است . اما یقیناً  رگه‌هایی از اندیشه دموکراسی حداقل در بین برخی از اقشار بالادست و آریستوکرات‌های جامعه ایرانی ، در آن دوره وجود داشته است. علاوه  بر آن ، نگرش کوروش نسبت به رابطه حاکم و مردم  تداعی کننده  نوعی طرز تفکر معنی‌دار  در آن دوره  است که به آسانی نمی‌توان از کنار آن گذشت. شاید منابع مکتوب ایرانی که طی تهاجم اقوام خارجی از بین رفته است، می‌توانست تائید کننده چنین نظراتی باشد . برخی از مورخین ، کتاب سوزی و فرهنگ سوزی مهاجمان بخصوص اعراب را نادیده گرفته و آن را بافته و ساخته اذهان ناسیونالیست های ایرانی می‌‌پندارند . اما این سؤال برای نگارنده مطرح است که با گذشت  نزدیک به هزار سال از عمر حکومت‌های باستانی در ایران، آیا نباید انتظار داشت که دست نوشته‌های فراوانی در این مدت به رشته تحریر در آمده باشد؟

جالب اینکه این دوران به لحاظ اقتدار و ثبات سیاسی و ترویج علوم ، از پرافتخارترین اعصار تاریخی کشورمان محسوب می شود .  بعلاوه ، هرودوت بارها به منابع پارسی اشاره می‌کند و مکرر کلمه نویسندگان ایرانی را به زبان می‌‌آورد.

بنابراین، می‌توان ادعا کرد که در دوران هخامنشی ، دانشمندان و وقایع نگاران متعددی وجود داشته‌اند که مورخانی چون هرودوت بارها به مطالب آنان استناد کرده‌اند.

متأسفانه به سبب هجوم بیگانگان و فرهنگ سوزی ناشی از تعصبات قومی و مذهبی ، کمتر اثر قابل اتکایی از آن دوره به یادگار مانده که بتوان براساس آن به تأیید چنین فرضیه هایی پرداخت .

به هر حال ، داریوش بعد از ساقط کردن گئوماتا با رد نظریه دموکراسی ، خود را به عنوان شهریار و پادشاه ایران معرفی می‌کند و تمام تلاش خویش را به اعاده وضعیت قبلی مصروف می‌‌نماید . بطوری که امتیازاتی را که از اشراف و بزرگان، توسط گئوماتا سلب شده بود دوباره به آنان باز می‌‌گرداند تا پایه های قدرت خویش را در خرسندی اشراف پارسی مستحکم نماید .

این بوروکرات[۷] عهد باستان ، در کتیبه بیستون علاوه بر این که به فره‌ایزدی خویش اصرار می‌‌ورزد و خود را نماینده اهورامزدا می‌‌نامد ، عملاً به تقابل با توده مردم تأکید می‌کند . چرا که به زعم او مردم جدای از طبقات بالای اجتماع هستند . مردم ستیزی داریوش وقتی بیشتر هویدا می‌‌شود که صراحتاً بیان می‌‌دارد :

» مردم را بجای خود نشاندم . من برده را باز آوردم.« [۸]

وی علاوه بر این که خود را مقابل توده مردم قرار می‌‌دهد با جسارتی بی نظیر به خود می‌‌بالد که برده داری منسوخ  شده توسط گئوماتا را دوباره تداوم بخشیده تا نظام طبقاتی هخامنشی همچنان بر آموزه های یکه سالارانه و  نظامی‌گری به حیات تاریخی خویش ادامه دهد. و جالب این که کوروش بر خلاف داریوش به صراحت مخالفت خویش را با برده داری اعلام نموده بود.[۹]

داریوش در طول زمامداری خویش استقلال نسبی اقوام را که حاصل ذکاوت و مردم دوستی کوروش بود، بتدریج کم رنگ نمود و با فشار به ساتراپ ها  و ایالات، به تمرکز قدرت مطلقه مرکزی عینیت بخشید. ویل دورانت  نویسنده معروف تاریخ تمدن در این باب این گونه اظهارنظر می‌کند:

» داریوش برای آنکه بیشتر ساتراپ ها را در قبضه خود داشته باشد و برای آنکه ساتراپ و فرمانده سپاه هردو را تحت  فرمان خود قرار دهد و خاطرش از جانب آنان آسوده باشد ، امینی از جانب خود به هر استان گسیل می‌‌داشت . وظیفه این شخص آن بود که وی را از رفتار هر دو  آگاه سازد . برای دور اندیشی بیشتر خبرگزاری محرمانه‌ای به نام چشم و گوش شاه تشکیل داده بود که به صورت ناگهانی به ایالات سرکشی می‌‌کرد و دفاتر و امور اداری و مالی را مورد بازرسی قرار می‌‌دادند . گاهی ساتراپ ها ، بدون محاکمه معزول می‌‌شدند ، گاهی هم بدون سرو صدا  خدمتگذاران خود ساتراپ ، به فرمان شاه ، به او زهر می‌‌خوراندند و کارش را می‌‌ساختند. «[۱۰]

ناگفته نماند  بعد از سرکوب انقلاب گئوماتا ، اقوام غیر پارسی و توده مردم از تکرار شرایط قبلی بیمناک بودند. از اینرو ،قیام‌های دیگری چون خیزش  فرورتیش  در ماد  درست در امتداد قیام گئوماتا بود. اما این قیام ها در مقابل اتوکراسی حاکم کاری از پیش نبرد .

بهر حال ، باید اذعان کرد که برغم اینکه فکر و اندیشه دموکراسی در دوره هخامنشی در لایه هایی از اقشار اجتماعی وجود داشت ، ولی این اندیشه هیچگاه به بار ننشست و از مرحله ذهنیت به عینیت نرسید و اگرچه به نشانه‌های بعضاً متفاوت که حکایت از نوعی مردمداری و رعایت حقوق انسانی است برمی‌خوریم  ، اما هیچگاه ما شاهد  تجلی یک نظام مردمسالار و دموکرات نیستیم و  استبداد همچنان حاکم مطلق بر جامعه است.

 

سلوکیان  و  اشکانیان ( ۳۳۰ ق.م تا ۲۲۶ م )

با فروپاشی نظام هخامنشی توسط اسکندر مقدونی و روی کار آمدن سلوکیان مقدونی تبار ، حاکمیت سیاسی از عناصر ملی و بومی خارج و مبتنی بر عناصر خارجی  گشت .

این دوره از تاریخ ایران به لحاظ قرابت و تعامل فرهنگ یونانی با ساختارهای اجتماعی- سیاسی ایران باستان، بسیار حائز اهمیت است . چرا که عناصر و اجزای فرهنگی یونان باستان به سبب  سلطه سیاسی به طرز قابل محسوسی بر پهنه زندگی اجتماعی ایرانیان سایه افکند .

اگرچه این چیرگی هیچگاه نتوانست عناصر ملی حاکم بر ساختار فرهنگی ایران را نابود کند ، اما تغییرات شگرفی در آن بوجود آورد . از سوی دیگر ، این تأثیر گذاری یکسویه نبود چرا که یونانیان فاتح نیز تحت تأثیر شیوه های حکومت‌ ایران و روح فلسفی آیین زرتشت قرار گرفتند .

سلوکیان‌که به زعم خویش  خود را نماینده معنوی تمدنی بر تر می‌‌دانستند ، بیش از پیش کوشیدند تا سبک و سیاق فرهنگ هلنی را بر زندگی اجتماعی مردم ایران حاکم کنند. اما این تغییرات آنچنان که ایشان می‌‌خواستند به آسانی میسر نشد. بنابراین ناگزیر شدند حداقل در شیوه حکمرانی به الگوی امپراتوری هخامنشی پایبند باشند تا بتوانند بر این سرزمین پهناور فرمانروایی کنند. در این دوره نه چندان بلند، نفوذ و تسری فلسفه هلنی و نیز نمایی از شیوه فرمانروایی منبعث از نظام‌های سیاسی دولت شهرهای یونان باستان کم و بیش در حال رخنه در جامعه ایرانی بود. اما هیچگاه دموکراسی که نماد اصلی حکومت یونانیان بود ، جایگاه خود را در نظام سلوکی باز نیافت.

تسلط عناصر خارجی بر نظام فرمانروایی ایران دیری نپایید . زیرا  موج جدیدی از شمال شرقی ایران توسط اشکانیان ایرانی تبار، ایجاد گشت که حاکمیت خارجی را بر نتابید  و با غلبه بر سلوکیان غیربومی، حکومتی مبتنی بر آیین و روح ملی ایرانیان خلق کرد .

نکته قابل توجه این که اشکانیان پارتی‌تبار  با توجه به این که در ستیز دائمی با سلوکیان بودند ، اما هیچگاه به مقابله با فرهنگ یونانی نپرداختند ، بلکه همواره خود را دوستدار آن می‌‌نامیدند .

آیمار  مورخ آلمانی می‌نویسد :

» آثار و متون بابلی که از شوش بدست آمده است ، مؤید این معنی است که پادشاهان اشکانی از حمایت تمدن یونانی بر خود می‌‌بالیدند . سکه های زمان اشکانی دارای خط یونانی است . مهرداد کبیر  وقتی به بابل قدم گذاشت ،خود را  وابسته به سنن باستان شاهنشاه خواند ولی در عین حال از قبول لقب دوستار یونان نیز خودداری نکرد[۱۱]« جالب اینکه تمامی پادشاهان اشکانی خود را فیل هلن[۱۲] یعنی دوستدار یونان می‌‌خواندند.

پارتهای تازه نفس بعنوان نماینده روح ایرانی،سعی نمودند تا تحت تأثیر نظام هخامنشی و یونان باستان، یک شیوه حکومتی مبتنی بر فدرالیسم  تشکیل داده و احترام به فردیت اقوام را بطور نسبی پاس بدارند. در چنین نظامی یک آزادی محدود برای لایه های پایین جامعه همراه با همزیستی مسالمت آمیز اقوام و تسأهل مذهبی تعریف شده بود.

از طرف دیگر، اشکانیان تحت تأثیر امپراتوری قدرتمند روم دست به تشکیل شورا ی‌مشورتی چون مجلس مهستان زدند[۱۳] . اگرچه این شورای مشورتی هیچگاه ویژگی یک نهاد دموکراتیک را دارا نبود ، ولی نمایانگر نگرش  اکتسابی ایشان نسبت به تغییرات در سایر نظام‌های سیاسی رقیب است .

مجلس مهستان از دو مجلس شاهزادگان و شورای خانوادگی و نیز مجلس بزرگان و روحانیون تشکیل شده بود که در مواقع اضطراری و غیر معمول در عرصه سیاست دخالت می‌‌کرد و در انتخاب شاه مؤثر بود. این مجلس در واقع یک گرته‌برداری غیر دموکراتیک از نظام‌های سیاسی یونان و روم باستان بود و برغم این که نشانگر توجه ظاهری پارتیان به شور و مشورت بود، ولی هیچگاه نمی‌توان از آن بعنوان یک نهاد نظارت کننده و تصمیم گیرنده در باب حاکمیت سیاسی نام برد .

سیستم فدرالی اشکانیان یکی از نکات مثبت فرمانروایی ایشان است. در نظام فدرال اشکانی ، به فرمانروایانی که از طرف شاه به کشورهای تابعه گسیل می‌شدند ، بیتاکس[۱۴] یا ویتاکسا[۱۵] می‌‌گفتند . شمار این کشورها را پانزده تا هجده نوشته اند . کشورهای دیگر اشکانی خودشان دارای شاه بوده و در کارهای داخلی قلمرو حکومت خود، آزادی داشتند و تنها در هنگام جنگ به دستور پادشاه اشکانی به یاری او می‌‌آمدند. برخی از آنان نیز خراجگذار شاه بودند[۱۶] .

به تعبیر دیگر ، اشکانیان راه و روش نظام هخامنشی را پیمودند و سعی نمودند در قالب یک کنفدراسیون ، فرمانروایان محلی را تحت تابعیت قدرت مرکزی در آورند و نوعی استقلال محدود و نسبی به ایشان اعطا کنند.

این ویژگیها گرچه نشانگر توسعه سیاسی نسبی بود ، اما هیچگاه شاخصه‌های یک سیستم مردمسالار را در خود نداشت. نظام طبقاتی همچنان بسته و بر مدار استبداد باستانی می‌‌چرخید و ارتقاء در هرم قدرت بصورت چیزی دست نایافتنی برای لایه‌های زیرین جامعه غیرقابل‌تصور بود. ‌بدیهی‌ است‌ درچنین نظام‌هایی، اندیشه‌های دموکراتیک هیچگاه به ظهور نمی‌رسید و تبلور عینی آن محال به نظر می‌آمد.

متاسفانه علی رغم تأثیر پذیری اشکانیان از همسایگان رومی و یونانی خود، هیچگاه یک پیوستگی معنوی بین ایشان و نظام‌های شبه‌ دموکرات یاد شده، که تداعی‌کننده عناصری  چون دموکراسی و مردمسالاری باشد، به چشم نمی‌خورد. به هرحال، اشکانیان بیش از ۴۰۰ سال بر ایران فرمانروایی کردند ولی مقدّر بود تا توسط ساسانیان پارسی‌نژاد از صفحه فرمانروایی حذف شوند.

ساسانیان (۲۲۶ – ۶۵۲ م )

بی تردید ، دوره ساسانی یکی از مهم ترین دوره های  تاریخی کشور به لحاظ ویژگی‌های خاص قدرت سیاسی است که کاویدن عناصر بنیانی و چگونگی ساخت حاکمیت درآن بسیار حائز اهمیت است.

در این دوره که ماهیت قدرت سیاسی بر تئوکراسی[۱۷] خشن مبتنی است، عوام‌گرایی از یک جهت و تمرکز قدرت سیاسی و مذهبی از سوی دیگر شدت یافت . به طوری که  احترام به فردیت قومی که میراث بزرگ کوروش شناخته می‌‌شد و اشکانیان بطور نسبی آن را پاس می‌‌داشتند ،به یکباره از میان رفت و آموزه ‌های یزدانسالارانه با اندیشه های فرمان پرستانه، دست به دست هم دادند تا نظام طبقاتی بسته بیش از پیش تقویت شود . بدیهی است در چنین سیستم بسته ای که نقش‌های اجتماعی از قبل تعریف شده بود، مردمسالاری مورد نظر هیچگاه توان ابراز  وجود نداشت و به تبع آن حاکمیت کوچکترین اندیشه مخالفی را بر نمی‌تافت.

[۱] – هگل، گ‌و- عقل در تاریخ – حمید عنایت ـ انتشارات علمی ـ ۱۳۲۶ ـ تهران ـ ص ۳۰۴

۱ – نشریه صدا- تابستان ۱۳۸۲- سال چهارم

۲ – همانجا

۱ -aristocracy – مهانسالاری

[۲] – هرودوت ـ تواریخ – وحید مازندرانی ـ  دنیای کتاب- تهران ـ ۱۳۱۸- ص ۲۱۲

[۳] – قائمی ابوالفضل ـ سیر الیگارشی در ایران ـ ققنوس – تهران ـ ۱۳۵۷ ـ ص

[۴] – Isonomy – برابری حقوق سیاسی

[۵] – تواریخ (هرودوت) صص ۲۱۹-۲۱۸

[۶] – Oligarchia – گروه سالاری

[۷] – brueaucracy  – دیوانسالاری

[۸] – کتیبه بیستون

[۹] – نشریه صدا – منبع پیشین

[۱۰] – دورانت ویل – تاریخ تمدن، مشرق زمین گهواره تمدن– انتشارات علمی وفرهنگی- ۱۳۸۱- ص۴۲۱

[۱۱] -آ.ایمار- تاریخ تمدن ایران- با همکاری جمعی از دانشوران ایرانشناس اروپا-جواد محیی- چاپخانه خرمی-۱۳۴۷ – ص ۱۷۹

[۱۲] – Phil helen – دوستدار یونان

[۱۳] – رضایی عبدالعظیم-تاریخ سیاسی اجتماعی ایران-نشر علمی-تهران-۱۳۷۶-ص ۴۲۸

[۱۴] -Bistxes

[۱۵] -Vitaxa

[۱۶] – تاریخ سیاسی اجتماعی ایران – ص ۴۲۹

[۱۷] -theocracy – یزدان‌سالاری

اطلاعات بیشتر

وزن0.323 kg
ویراستار، مصحح

نویسنده

ناشر

نوبت چاپ

1

سال چاپ

تعداد صفحات

168

شابک

964-8479-03-8

قطع

موضوع

,

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “جدال دموکراسی با استبداد در ایران (ایران باستان تا انقراض قاجار)”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *